حال خوب


مجازی را که مرور میکردم، دیدم پر است از آدم هایی که غمگین اند، عده ای دلتنگ معشوق خیالیشان، عده ای نگران جوانی از دست رفته‌ یشان،عده ای به خاطر سلامتی نصفه نیمه یشان و....  
اینستاگرام را که به روز میکنیم، از ویلای فلان سلبریتی تا تفریحات فلان آقازاده را کامل نگاه میکنیم و ما می مانیم و حسرت زندگی لاکچری که نداریم. 
عادت کردیم نیمه خالی لیوان را ببینیم. 
عادت کردیم حسرت زندگی دیگران را بخوریم. 
عادت کردیم نداشته هایمان را با کیفیت Full HD ببینیم و  داشته هایمان را نادیده بگیریم. 
عادت کردیم میزان خوشبختیمان  را با افراد ثروتمندتر از خود اندازه بگیریم و مبران بدبختیمان را با افراد فقیرتر از خود. 
اصلا میدانید، ما عادت کردیم فقط غصه بخوریم. 
دیگر کافیست. 
خسته نشدید؟؟
کسی که حالمان را میتواند خوب کند فقط خودمان هستیم 
حال خوب مگر چیست؟ 
گاهی قدم زدن در هوای بارانی
ارسال پیام به دوست قدیمی 
دیدن حال خوب یک نفر 
دوست داشتن خودمان
اهمیت دادن به خودمان
اصلا همه چیز برمیگردد به خودمان. 
از پیله انزوا و افسردگی بیرون بیاید. 
دست خودتان را بگیرید و ببریدش گردش. 
حال خوب از قلب مان منشا میگیرد و نیاز به هیچ شخص دیگری ندارد. 
دقایق اولیه بهمن ماه است. 
دومین ماه فصل سرما، یاد بگیریم شاد بودن را در این روزهای بارانی و برفی. 
لبخند خدا همین نزدیکیست، حال خوب روزیتان.
۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

ماجراهای ساعت

+مبهم ساعت اتاقت عقبه؟؟
  - ساعت دیواری 8 دقیقه عقبه، گوشی 1، 5 دقیقه عقبه، گوشی 2،2 دقیقه عقبه، تصمیمی هم برای تنظیم کردنشون ندارم. 😎😎
+😐😐
خوب چرا هر بار اعتراض میکنین، کلا 3 تا تایم متفاوت بیشتر نیست که، به حافظه بسپارین، مرسی اَه.


۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

تیم ملی، پنالتی، بیرانوند

خود خدا هم نمیخواد من ناراحت باشم،من خودمم جنبه ناراحت بودن ندارم گویا! 
الان حالم خیلی خوبه. 

اولین بازی آسیایی که دارم میبینم. 
پنالتی که بیرانوند گرفت اصلا انرژی مثبت خالص بود!
سیو دوم دقایق آخر از گرفتن پنالتی هم قشنگتر بود. 
آقای بیرانوند متشکریم. 
آقای طارمی نیمه دوم گل بزن لطفا،من به خاطر خودت میگم، وگرنه بابازی نیمه اولت پیجت توسط مردم غیور ایران پر از کلمات قصار میشه! 🤦🤦
از سردار آزمون انتظار نداشتیم شوت نزنه و پاس مثلا گل بفرسته برای طارمی.😐😐
۱۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

باورکردنی نیست

به درجه ای از اجتهاد رسیدم که هیچکدوم از فوتبال های آسیای رو کامل ندیدم حتی یک نیمه!!!!

۱۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

غمگین ترین هفته زمستان(با اختلاف)

پدر نیست. 
اوشون نیست. 
میم هست اما ندیدمش.

۵۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

برنامه ریزی تجربی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میان عرش خدا و زمین فاصله نیست

تنها در خانه نشسته بودم که صدای شلیک آمد. 
مثل همیشه فکر کردم، چند نفر از اهالی رفتند شکار... 
صدای گلوله ها بیشتر شد و به راحتی نزدیک شدن صدای گلوله را احساس میکردم.
رفتم کنار پنجره، باور کردنی نبود، سرباز های کشور همسایه از مرز عبور کردند و وارد روستای مرزی ما شده‌ بودند و هر چه را که میدیدند به گلوله میبستند! 
انگار بیرون ده سنگر گرفته بودند تا در زمان مناسب حمله کنند. 
خانه ی ما اولین خانه ی ده بود و با خانه‌ی بعدی ده حدودا 20 دقیقه ای فاصله داشت یک نفس تا خانه ی کدخدا دوییدم، دیگر نفس کم آورده بودم، خطر را احساس میکردم،انگار دچار جنون شده بودم، فقط فریاد زدم کدخدا جنگ شده! 
اهالی همه جمع شده بودند، یک نفر آب قند به دست آمد، با ترس و لکنت آن چه دیدم را تعریف کردم. 
چند نفر رفتند تا خبر دقیق بیاورند.
آمدند، اما چه آمدنی، دو نفر زخمی به همراه یک جسد. 
ترس در چهره های مان بیداد میکرد،غافلگیر شده بودیم. 
حالا صدای سربازان دشمن به گوش میرسید و در خانه‌ی کدخدای ده سنگر گرفته بودیم.
همه نا امید بودیم، سکوتی از جنس مرگ همه جا را دربر گرفته بود. 
دختر کوچکی با گریه سکوت را شکست و به پدرش گفت :بابا عروسک های منو هم میگیرن؟؟ بابا تو نمیزاری مگه نه؟؟ بابا تو قوی هستی مگه نه؟؟ 
همه بهت زده به دختری که در آغوش پدر اشک میریخت خیره شدیم! 
پدرش بوسه ای به پیشانی دخترک زد و گفت:من این اجازه رو بهشون نمیدم که عروسک های دخترم رو ازش بگیرن! 
و پسری خیره به مادر و پدر ناتوانی که دلواپسی را میشد از چشم هایشان خواند، با صدای بلند گفت :من هم این اجازه رو نمیدم که کسی باعث نگرانی اسطوره های زندگیم بشه و یک وجب از خاک و وطنشون رو غصب کنن! 
و او و او  با لبخندی که جزء جدایی ناپذیر صورتش است خیره به من که ترسیده بودم گفت: مطمئن باش من هم اجازه نمیدم کسی آرامش زندگیت رو ازت بگیره! 
و پس از سال ها روستا همچنان در دست اهالی ده باقی مانده.... 
و گاهی امید به زندگی در یک جمله نهفته شده است.
و گاهی یک دختر بچه امید را به یک جمعیت کثیر ناامید باز میگرداند.
و گاهی و بالوالدین احسانا بوی غیرت و تعصب میدهد. 
و گاهی جملات عاشقه، کلمات احساسی ندارند ولی عجیب بوی دوست داشتن و امنیت میدهند. 
و گاهی اتحاد یعنی اسلحه دست مردان و دعای زنانی که بدرقه راهشان است. 
و گاهی جنگ چهره های زیبایی دارد.... 
و من فهمیدم همیشه در جنگ مهمات و نفرات و امکانات و..... مهم نیست گاهی انگیزه ای که برای دفاع داری مهمترین دارایی توست. 
اصلا میدانید، به نظرم انگیزه در هر کاری مهمترین بعد آن کار است. 
و آن زمان که گفتی میروی
ولی برای حفظ آرامش من
من فقط یک چیز فهمیدم
میان عرش خدا و زمین 
آن چنان که گویند هم فاصله نیست



مبهم نوشت(فی البداهه ) 

۱۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

من، اوشون،پدر +پی نوشت

مثلا وقتی دارم کمک میکنم بگه مبهم بیا اینجا بشین کنار من و پدر، نمیخواد کمک کنی. ❤️❤️
مثلا منو برسونه، هنوز فقل در رو باز نکرده زنگ بزنه تلفن خونه و با لحن خندون بگه اوضاع امن و امان است؟؟ ❤️❤️
اوشون جان امشب حمایت پدرجان رو دیدی؟  
اوشون جان من دردونه این خاندان هستم،حواست رو خیلی جمع کن!




پ. ن:لازم به ذکر هست که گوینده دو خط ابتدایی اشون نیست!!

۱۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

دنیای مجازی و محاسناتش (برادران)

پیرو پست قبل(که برای خواهران بود)  باید بگم:
اوایل که وارد فضای مجازی (وبلاگ مبهم نامه ) شدم، اینقدر از مزاحمت آقایون گفته بودن، با خودم میگفتم نظرات رو کلا غیرفعال کنم، ولی الان  متوجه شدم که یکسری افراد واقعا به منزله برادر مجازی هستن فلاغیر .

مثلا برادر ملوچک، گروهبان وطن که دارن سرباز ها رو به راه راست هدایت میکنن.(امیدواریم که هیچ سربازی در حین انجام دستوراتشون کشته نشن)
مثلا جناب منزوی نویسنده حاذق بیان. (امیدوارم که زندگیشون رونق داشته باشه)
مثلا Mr. Red Man با سوء پیشنه ی زیاد، که به تنهایی سیستم آموزشی رو دارن با تنبیهاتشون دگرگون میکنن. (امیدوارم در آینده و کهن سالیشون با رسول بی معجزه قاسم علی زاده بزرگوار روبرو نشین)
مثلا برادر کوچیک Dark Mh، برادر دهه هشتادی و کوچیک بنده، که این روزا هی با دوستاشون میرن بیرون! (امیدوارم اردوی مدرسه ای شون با تلفن همراه! مثمر ثمر باشه)
مثلا آقای حاج آقا که تا خودشون به شما نگن نمیتونین متوجه بشین که طلبه هستن! (امیدوارم قدم آقا محمد انقلابیشون پر  از خیر و برکت باشه)
مثلا سرباز این مرز بوم برادر رحمانی که این روز ها در حال طی کردن واپسین روزهای خدمتشون  هستن و تا پست جدید میزارم ایشون میرن لباس مجلسی تهیه کنن. (امیدوارم که اتفاقی براشون نیفتاده باشه، چون اخیر پست گذاشتن در مورد چگونگی بهانه آوردن، خدایا به سن و سالشون رحم کن)
مثلا برادر معلوم الحال، دانشجوی زبان، که به عنوان برادر بزرگتر بنده هستن ، که این روزا اصلا نیستن(امیدوارم حالشون خوب باشه)
مثلا استاد زیتون که 2 شب دارن ورقه دانشجوهاشون رو تصحیح میکنن، خیلی هم استاد پر تلاشی هستن، لازم به ذکره که بگم  ماهواره ارسالیشون وارد مدار نشده،( در مورد ترم آخر TA بودن هم گفتن که حقیقتا چون فراتر از سواد بنده بود متوجه نشدم، امیدوارم موفق باشین)
وبلاگ به دنبال حقیقت، اخوی؟؟( اسمشون رو نمیدونم)، برادری که راهنمای خیلی خوبی بودن(امیدوارم امتحاناتتون خوب باشه و دوستان خوابگاهییتون هم به راه راست هدایت بشن)
مثلا جناب استاد بزرگ، که تازه با وبلاگشون آشنا شدم، ایشون سید هم هستن، پس مزاح جایز نیست(امیدوارم در زمینه فرهنگ سازی موفق باشن)
مثلا برادر کوچک آقا مهدی، که یکی از ترک زبان ها هستن. (امیدوارم کنکور و امتحاناتتون عالی باشه)
مثلا جناب لوک بد شانس با پست های جنجالی و پر بحثشون (امیدوارم هر چه زودتر به لوک خوش شانس تغییر نام بدین)
مثلا آقای سرباز مهدی، که یک دهه هشتادی انقلابی هستن. (امیدوارم تو مسیر هدفشون موفق باشن)
مثلا آقای سر به هوا اهل سیستان با همون لباس های محلی بلند و دوستان تصمیم گیرنده در صدم ثانیشون(امیدوارم آزمون استخدامی آخریشون خوب بوده باشه و به زودی خبر کار پیدا کردنشون رو بشنویم)
مثلا برادر فیشنگار، که با ذره بین حواسشون به همه ی امور هست! (امیدوارم وبلاگ جدیدتون پر قدرت و محبوب باشه مثل وبلاگ فیشنگار)
مثلا اخوی قدح شاعر سرشناس بیان، که معرف حضور همه هستن،اول قرار بود یک جمله ای بگم  که متاسفانه قبل از این پست متوجه شدن، بدون اغراق ایشون برادر بزرگتر بنده هستن، واقعا ازشون تشکر میکنم(امیدوارم که در آینده نه چندان دور  شاهد انتشار دیوان اشعارشون باشیم) 




پ. ن:برادر ابوصامد از استان های شمالی و برادر ابوالفضل از مشهد مقدس اما ساکن پایتخت و برادر صفری از اصفهان رو نام نبردم گویا.

مثلا برادر صفری که جدیدا تغییر نام دادن و یک غیبت طولانی مدت داشتن(امیدوارم امتحاناتشون خوب بوده باشه)
مثلا برادر ابوصامد که رشتشون ریاضی بود و هم استانی هست(امیدوارم خداوند هر چه زودتر به پست آخر وبلاگشون توجه کنه)  
مثلا برادر ابوالفضل از دهه شصت هجری شمسی(امیدوارم که زودتر یک خبری از خودشون به ما اعلام کنن)

۳۸ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

دنیای مجازی هنوز قشنگی هاش رو داره(خواهران)

مثلا اکسو بعد 23 روز و 22 ساعت برگرده و دلیل غیبتش رو بگو. (که البته شانس بیاره و زنده بمونه👠)
مثلا خبر سلامتی  حاج خانوم کاکتوس بهت برسه. (که بی خبر میزاره و میره😠) 
مثلا خواهر حسانه با ضرب المثل هاش. (که از همین تریبون اعلام میکنم من خیلی مظلوم هستم😬)
مثلا  صلح با  رالف کوچک(که این روزا داستان ها داشتیم باهاش😤)
مثلا دماغو(اشتباه شد گل لاله منظورمه!) با دستمال کاغذی هاش و اشکاش. (که هربار براش یک کارتن دستمال کاغذی پست میکنم🤧)
مثلا انرژی مثبت با پستهاش. (که قراره بریم دعوا با مخالفاش🙋)
مثلا همیشه محو عزیز و برنامه ریزی هامون. (که دو هزار بار از برنامه ریزی حرف زدیم و هیچکدوم هم برنامه ریزی نکردیم🤦)
مثلا اقلیما و پرتاب ویدیو های حال خوب به سمت ما. (که خبری از ما نمیگیره😏)
مثلا هم استانی، خانوم غایب این روزها. (که ازش دلگیر بودم و الان هم نیست😒)
مثلا نیلو خانوم کره ای. (که رستم هستن😁)
مثلا المپیادی خان(که مدرسه خونه خاله اش هست😂)
مثلا ماجی روح سرگردان. (که فقط منتظرم آنلاین بشه و این نبودش  رو موجه کنن جناب مولانا😠)
مثلا خانوم روانشناس که که سراسر آسیا سرای اوست. (که این روزها پای مبارکش گچ پیچی شده و امیدوارم زود زود خوب بشه🤕)
مثلا اولین دوست بلاگر نِلی.(که همیشه به یادش هستم، انشالله سریعتر سرحال بشی🤒)
مثلا رزی، مظلوم بیان(که از اتاق فرمان اشاره میکنن گویا رز واقعا مظلومه !😞)
مثلا سرکار سرباز وطن گل که روم رو زمین ننداخت. (که منو واقعا شرمنده کرد🙏🏿)
مثلا بنفش جان که پیام میده. (که استاد بنده هم هست و بودنش امید به زندگیه💜)
مثلا خشن اعظم که همیشه همراه توهمات ذهنی و واقعیت های زندگی من بوده و هست. (که باید بگم مرسی که هستی دوقلو جان❤️)





پ.ن:خواهر کوالا شما یک گوشه خواب بودین یادم رفت، شرمنده😞

مثلا کوالا خانوم خسته(که در جستجوی علایقشه🐨)

پ.ن2:خواهر آلاء و خواهر بشرا و خواهر اردیبهشت یادم رفت😞

مثلا مهربون بیان، خواهر اردیبهشت که این روزا نیست. (که البته خیاطیاش هم عالیه👔)
مثلا مربی مهد کودک و همزاد بنده و روانشناس عزیز بشرا خانوم گل. (که البته این روزا مادربزرگش رو از دست داده و بهش تسلیت عرض میکنم🖤🖤)
مثلا آلاء خانوم گل که لاله رو خونشون دعوت کرد و منو، دعوت نکرد. (که البته من جلوی در خونشون منتظر نشستم تا لاله رو راه ندم خونشون🍱)

مثلا قله خانوم غایب و کرد زبان عزیز(که با دمپایی ابری خیس معروفم نیازه آشنا بشه)

۵۵ نظر ۷ موافق ۱ مخالف
درباره من
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان